من به هستي من به من و من به تو مي انديشم
اي دوست که سراي زندگي من بي تو سراچه اي خاليست
در زمزمه جويباران زندگي را جستجو کن
در نواي مرغان عاشق سرود حيات بخوان
در همهمه ي شاخساران روح را دنبال کن
در طلوع خورشيد لبخند بزن
در بينهايت به عشق بيانديش
و در صداقت و پاکي خود را درياب
دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟
پسر گفت : نه ، نيستي
دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟
پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم
دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم
دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش
ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :
تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را
و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد




